همه اش تنهایی
همه اش ضجه
خدا خسته شدم دیگه بسه
خدا این توقع زیادیه؟ تو این آسمون پر ستاره ات یه ستاره واسه من چشمک بزنه؟
خدا صدامو میشنوی
خسته شدم خسته......................
دیگه نمیکشم دیگه بسه
شاید دیگه ننوشتم تا گوش شما هم آسوده باشه.............
بای
هیچ چیز در این دنیا بدتر از این نیست که به این حرف برسی:
او دوستم ندارد

چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دام های روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ، درد ساکت زیبایی
سرشار ، از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد ، پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفس هایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ، به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوس ها را
می خواهمش دریغا ، می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ، شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ، شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
شایدم بچگی...![]()
نه الان نوجونیمو دوست دارم..............
بوشهر....شرجی.......کانال های خارجی....اون موقع ها هیشکی ماهواره نداشت حتی عمه ام اینا که خونشون نیاورونه هم نداشتن ما چ خوشبخت بودیم که کانال های خارجی رو بدون ماهواره میگرفتیم....کانال های ایرانی و به زور میگرفتیم....چقدر دلم میخواست ساعت خوش رو بدون برفک ببینم......وای یادش بخیر ساعت خوش....روزای اول معرفی رضا عطاران رادش..... چقدر جو گیر بودیم برای اولین بار تلوزیون ایران یه برنامه جالب گذاشته بود ..دیگه از منوچهر نوذری و دار و دسته اش خسته شده بودم..همه اش برنامه های پیرمردی داشت........
برنامه کودک اون موقع رو یادتونه؟ یه بچه هه هی میومد قدم میزد تا برنامه کودک شروع بشه من و مهدی (داداشم) بر خلاف جهت هم باهاش راه میرفتیم![]()
مهدی یادته؟
اون موقع ها کولر گازی ها چ صدای میدادن..... الان چ ساکتن......
وای دلم بچگیمو میخواد حسین رفیعی تو برنامه نیمرخ و کلی مینشستم نگاه میکردم تا بگه هپت هپت هپتادو هپت..........چقدر دوسش داشتم
چقدر جو گیر فوتبال بودیم...... سر رضا شاهرودی و علیرضا منصوریان چقدر با هلیا و سمیرا دوستم دعوا میکردیم
مامانم نمیذاشت عکس فوتبالیست ها رو جمع کنم
اما من لا اقل ۵۰۰ تا پوستر از شاهرودی داشتم........ب چ سختی قایمشون میکردم.........
با چه چیزای شاد بودیم
چقدر ورزش میکردم.چقدر با بابام تمرین میکردیم من یه والیبالیست خوب بشم........اما آخرش نشدم
چقدر بابام دوست داشت مهدی یه شناگر حرفه ای بشه...اما اونم نشد...
دلم آدامس توپی میخواد اسباب بازی خارجی![]()
وای دوچرخه ام رو میخوام.....من دلم دوچرخمو میخواد
چقدر با شبرنگ خوشگلش کرده بودم![]()
الان دیگه بابام هم حوصله نداره... ما هم دیگه اعصاب نداریم...تا یه تقی به توقی میخوره از کوره در میریم![]()
چی میخواستیم بشه و چی شد
الان بزرگترین دلقک دنیا هم بیاد جلوم دیگه خنده ام نمیگیره
یه زندگی سرد بدون روح
دلم میخواد با اکبر بریم دربند واسم لواشک بخره
دلم میخوادجدا بشم از این زندگی کوفتی..............
از این دنیای پر از دروغ و تنهایی......
دلم میخواد برم بوشهر..شرجی بزنه تو صورتم.........دلم میخواد برم مدرسمونو ببینم...... یعنی هنوزم سر جاشه؟
دلم میخواد برم کنار دریا لای موج شکن ها گم بشم داد بزنم صدام انعکاس بده اما هیشکی صدامو نشنوه بعد مامانم بیاد دعوام کنه بگه ۲ ساعته دنبالت میگردیم کجایی آتیشکی....
دلم میخواد یه بار دیگه گیمو دوست داشته باشم
دلم واسه دوستای دوران بچگیم تنگ شده....
به جز طوبی کس دیگه ای از بوشهر هست که به وبلاگ من سر بزنه
دلم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوشــــــــــــــهـــــر میخواد..........
برلبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه ی دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
باز گویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من
رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد
از لبانش کی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم کی مانده است یادگار
جز فشار بازوان آهنین
من چه می دانم سر انگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه
مست بودم ، مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بس که رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کرد چه می دانم که بود
مستیم از سر پرید ای همنفس
بار دیگر پرکن این پیمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پایان آرم این افسانه را
به خیالم تو دنیا واسه تو عزیزترینم
آسمونا زیر پامه اگه باتو رو زمینم
به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی
من هنوزم نگرانم که حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
منوتوچه بی کسیم وقتی تکیه مون به باده
بدو خوب زندگی منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله باتوازیه سرزمینم
تا به فر دای دو باره با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
بدو خوبمون یکی دست تو تو دست من بود
خواهش هر نفسم باتو هم صدا شد
با تو هم قصه دردم هم صداترازهمیشه
دوتاهم خونه قدیمی از یه خاک وریشه
من هنوز نگرانم تو حرفامو ندونم
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
من هنوزم نگرانم که تو حر فامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
آيا شما که صورتتان را
در سايه نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت ياءس آور
انديشه مي کنيد
که زنده هاي امروزي
چيزي به جز تفاله يک زنده نيستند؟؟؟
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند ؟

چيزي نمانده است ، پشيمان كني مرا
با دست هاي عاطفه حيران كني مرا
آخر چگونه از دلت آمد بهار من!
تسليم دست هاي زمستان كني مرا
من شكوه اي نمي كنم ، اما چه عيب داشت
يك شب به باغ خاطره مهمان كني مرا
مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم
با يك نگاه ، طعمه ي طوفان كني مرا
هرچند باز تشنگي ام را سروده ام مي شد
پر از ترانه باران كني مرا

گفتی سر انگشت اشاره
یاد دستهایش افتادم
دستهایم
دستهایت
پاییز ، فصل من
فصل شاعرانه های سر به هوا
فصل عاشقانه های بازیگوش
وقتی قدمها در عبور نیمکتها ی رنگ رنگ
پیچ می خورد
زیر نم نم حضورش
حضورت
حضورم
میان قواعد دستوری دست و پا می زنم
نمی دانم من منم ، یا تو من ، یا من او ، ما ، شما ، ...
وقتی من و تو
ما شد
ضمیرمان چندم شخص می شود بالاخره ...
پریش نوشته هایم از راه می رسند
آخر فصل فصل پریشانی برگهاست
پیچیده در کناره های موازی کوچه
گفتم موازی یاد این شعر افتادم :
من و تو آن دو خطیم آری
موازیان به تکراری
که هر دو باورمان زآغاز
به یکدگر نرسیدن بود
وزنش سخت است نه...؟
مثل مفهومش
شاعرش را یادم نیست.
همیشه تمام سفرها به خیر ختم نمیشود
اگر انگشت پاهایم را باز کنی
به خانه بر میگردم
به داروخانه بر میگردم
تا باز هم با چند بسته دیازپام
انتقام خودم را بگیرم
- و تو تفسیر گلبولهای منی
که به این وبلاگ سر میزنی
ولی جرات نظر نداری
قرمزها میروند و نمی آیند
سفیدها می آیند و نمی روند
مثل ما که آمدن و رفتنمان شبیه رفتن بود
- تو این خودکار را بردار
و پاهای مرا دستبند بزن
و وارونه به سقف آویزان کن
تا برعکس ببینم خوابهای کودکیم را
رفتن ها را و آمدن ها را
یا نه دریچه را باز کن
تا وقتی اتوبوسها خلاف هم حرکت میکنند
از جلوی چشمهایت رد شوم
رد شوم
این امتحان همیشه یک برنده داشته است
و حالا باز هم سرخط بنویس
این تابوت جای امنی نیست
تو خودم داد میزنم
این روزا به خودم فحش هم زیاد میدم
تو رو که میبینم از ته دل به اجبار میخندم
میخندم چون تو میخوای
تنها که میشم بازم به خودم لعنت میفرستم
با ارواح خونمون دعوا میکنم
تو که تنها میشی میام پیشت
چون تو میخوای
خوشحال که میشم دلم میخواد برم یه جایی
دلم میخواد باهات قدم بزنم
اما بازم تنها میموونم و خوشحالیم تو گلو خفه میشه
چون تو نمیخوای
تو که خوشحالی از ته دل میخندی
هر چی دوست داری نثار من میکنی
اگر دلت خواست میای دنبالم که منم چون تو میخوای خوشحال باشم
و من شادی میکنم چون تو میخوای
.....................
نمیدونی چقدر بهت حسودی میکنم
خوش به حالت چون همیشه تو میخوای
خوش به حالت.....
اما بازم تو بخواه من که حرفی ندارم...........
کاش یه روزی هم من میخواستم.....................
اَه
زندگی سگی ای که دارم داره حالمو به هم میزنه
یه عالمه تلخ نامه تو ذهنم هست که بنویسم
اما حوصله نوشتن ندارم
دارم دنبال خدا میگردم
اونم دیگه از دستم خسته شده
خودمم از دست خودم خسته شدم
میدونی دارم به چی فکر میکنم
سـ.....یـ.......ا...........نـ.......و..........ر
آرام بخش قوی
خسته شدم از این زندگی لجن
اه بسه دیگه
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست كشیدهی شب میكشم
چراغهای رابطه تاریكند
چراغهای رابطه تاریكند
كسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد كرد
كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنیست
حتي آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد
من مي سوزم
پاييز که از حوالی حوصله ات بگذرد
من زرد ميشوم
پيراهن چاهار خانه آبی رنگت که از کوچه عبور ميکند
عاشق مي شوم
وتا کفش های رفتنت جفت ميشوند
غريب مي مانم
وتنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو
من سبز مي مانم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانند مردماني كه دوست داشتن را
به عادتي كه ارث بر ده اند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم
هنوز و هميشه دوستت مي دارم
ديوار بايد ها
ديوار
اين ديوار لعنتی
سهم آسمانم را تنگ كرده
من ازين " هيچ آباد" هميشه
تنها آسمانش را دوست مي دارم
با پروانه هايش
كه مادرانه گرد روياهاي زرد و نارنجي گاه گاه من
گريه های بی هنگام من
گواهي مي دهند
و گرنه سر تا پاي زمين را در من اگر بريزي
كه تصوير غزالم را در من
قاب مي گيرد
كاشكي اين ديوار ها
اين ديوارهاي لعنتي
در بايد هاي هيچكس شكوفه نمي داد
آن وقت آسمان از آن من بود و
چتري هميشه
خوشحالم که فهمیدم اونی که دوسش دارم دوستم داره![]()

این روزا نمیدونم چمه
همه چیز خوبه
هیچی بد نیست
اما من بچه شدم
دلم نوازش میخواد
دلم هدیه میخواد
دلم محبت میخواد
خودمم نمیدونم چمه...............

می خوام اعتراف کنم
اعتراف کنم که دلم از خودم گرفته
می خوام اعتراف کنم دلم تنگ شده
می خوام اعتراف کنم دلم میخواد بچه بشم
میخوام اعتراف کنم دلم میخواد یکی دوستم داشته باشه از ته دل
یکی بغلم کنه و بوسم کنه با تمام وجود
یکی نازمو بکشه
میخوام اعتراف کنم به تموم درونیات زنانه ام
میخوام اعتراف کنم به روح لطیف دخترانه ام
میخوام اعتراف کنم هر شب که هیچ کس نیست اشک چشمامو خیس میکنه حتی اون موقعی که دارم از پشت صفحه پی ام بهت لبخند میزنم
میخوام اعتراف کنم دوستت دارم
شاید این اعتراف رو بار ها کرده باشم
اما میخوام اعتراف کنم دستاتو دوست دارم
بازوهاتو میپرستم
میخوام اعتراف کنم دوست دارم تو آغوشت بخوابم
میخوام بدونی دوست دارم بغلم کنی
میخوام اعتراف کنم که قوت بازوهات بهم قوت میده
میخوام اعتراف کنم اما دلم تنگ شده واسه اینکه قهر کنم و تو نازمو بکشی
دلم واسه مهربونی های مردونه ات تنگ شده
دلم مهربونی های مردونه ات رو میخواد
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
هان با شما هستم درها را باز کنید
من بدنبال فضایی میگردم
لب بامی ، سر کوهی، دل صحرایی
که درآنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند
فرصت عاشقی ام که تمام شد
بر تنم زخم کشیدند و
کال چیده شدم
تلخ شاید
که به مذاق خوش نیامده تف می شوم از دنیا
به تمامت دردم
زجر گاهی
کرمی شاید لولیده در درون
لگدمال خیال پروانگی ام
ارزان میشوم
در صحن 30 سالگی
که باز ماندم و پوسیدم
در لحظه رسیدن
نارس و تلخ
من غمگینم
زیرا مرده شورها از مرگ انسان ها شاد می شوند
دلم میگیرد
دختر هایی را میبینم که عشق معامله می کنند
و جنین سقط شده می خرند
هم کلاسی هایم در شعر ها و رمان های عاشقانه ی سال غرق اند
قلب هایمان الوده به کوچه و خیابان است
و به نامه هایی که از پشت شیشه های سخت و قطور به ما می رسد
دست هایم را می نگرم
چیزی جز هیچ نمی بینم
و چسب خورده ترین قسمت سینه ام می شکند دوباره...
که در تمام ساعت های سکوت
سعی به جمع کردن آن داشته ام
اکنون که به بیرون می نگرم کسی در کوچه نیست
در را که باز می کنم
الوده ترین رز دنیا را در سپید ترین دست ها میبینم
به چشم های گناهکارش خیره میشوم
و منتظر
که کسی دست های خالی ام را پر کند
هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمی ره
که دستش تو دستام بود
چشماشم صاف تو چشمام
نمی دونم تو اون لحظه چه لذتی بود که هنوزم
دنبالشم !
اون لحظه رو تا اومدم طعمشو بچشم تموم شد!
چرا لحظه رفتنی است و خاطره موندنی...!؟
کاش لحظه جای این که اونو ببره خاطره روبا خودش می برد
کاش اون لحظه رو می تونستم قاب بگیرم
تا حتی سایه ی هیچ آدمی هم روش نیفته
لحظه رفت ..اونم رفت ...
بعد فهمیدم اون خودش بوده که دنبال لحظه می دویده
که ببرتش ...
گاهی می گم خو ش به حال لحظه ...

می خوام تک تک روز های عمرم رو خط خطی کنم !..
نمی خوام هیچ کدومشون را بگذرونم...
می خوام فکر کنم حتی در باره ی فکر کردن!...
میخوام از ته دل فریاد رهایی بزنم...
میخوام ازاد باشم ...
می خوام مثل بقیه زندگی کنم ..
میخوام خودمو پیدا کنم! اول خودموبعد اونو...
میخوام دوباره مثل روز اول روز شماری کنم!..۱و۲و۳و...
میخوام بگم هیچ چیز و هیچ و
هیچ ...و دیگر هیچ !!! ...
خدایا با تک تک سلول هایم به استقبال مرگ می روم خدایا می خوام آسمون را با دست های خودم لمس کنم و... (آن لحظه هم فراموشت نمی کنم..)
یه نفر منو نمیفهمه
یه نفر با احساساتم بازی میکنه
اما تازگیا فهمیدم خودم هم نامردم
فهمیدم به خیلی ها که دوستم داشتن نه گفتم
دل خیلی ها رو شکستم
خیلی ها که واقعا دوستم داشتن
واقعا از ته دل
اما من فقط خودم رو دیدم
فقط درگیر عشق خودم بودم
فقط اونو دوست داشتم
همه احساسم مال اون بود
همه نامه هام
همه دلتنگی هام
فقط اون
هنوزم فقط اونو دوست دارم
احساس هیچکس برام مهم نیست
به چشمهای عاشقانه هیچ کس نگاه نمیکنم
اشک های نیمه شب هیچ کس برام مهم نیست
پس من هم نامردم
خیلی هم نامردم
........................
امید وارم به کسی بر نخوره ولی من اینو خیلی قبولش دارم...
مرد ها در چهار چوب عشق و محبت به وسعت غیر قابل تصوری نامردند!
برای اثبات کمال نا مردی مردان همین بس که در مقابل قلب فریب خورده یک زن احساس می کنند که مردند...!
تا هنگامی که زن تسلیم نشده پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد، عاجز تر و تو سری خور تر از یک زندانی اسیر، گداتر از همه گدایان سامره، پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش، گدایی عشق می کنند...!
اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن راحت شد، یک باره به یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده...
و تازه... کمال مردانگی را در بی نهایت نا مردی جست و جو می کنند، در شکنجه دادن قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر....

خبر آرام در صدايت ريخت، ناگهان شانه هات لرزيدند
شاخه های گياهی آهسته بر گلوی اتاق پيچيدند
چشم ها را کلافه و مبهوت پشت هم باز و بسته میکردی
روی مرطوب گونه ات آرام قطرههايی درشت غلتيدند
٬٬٬
صبح تاريک و سرد بهمن ماه از دهانها بخار میآمد
مردهها را به نوبت انگاری توی غسالخانه میچيدند
دست بیاعتنا و سنگينی که مرا روی تختهای میشست،
چشمهای غريب و غمگينت پشت ديوارها نمیديدند...
مادرم هم نگفت:«مریم جان!»... قسمم که نداد برگردم
مثل تازه عروسها وقتی پيکرم را سپيد پيچيدند
بعد از آن دست ديگری آمد، پلک سنگين و خيس من را بست
چشم های تو ديگر از امروز گريه های مرا نمیديدند
٬٬٬
زير سنگينی لحد انگار دلم از ترس و غصه میترکيد
مشتی از خاکهای بیوقفه توی آغوش باد رقصيدند
هی سرت داد میزدم: «برگرد! من از اين گور سرد میترسم!»
گوشهايت چقدر کر شده بود، حرف های مرا نفهميدند
گريهی تو کلافه ام میکرد، نالههايم بلندتر شده بود
اسکلتهای پيشکسوتتر به من و ناله هام خنديدند
هقهق تو شديدتر میشد، بدنت مثل بيد میلرزيد
مثل سريالهای تکراری، ابرها بیدليل باريدند
چون روال هميشگی هر کس سورهای خواند و دور شد از من
دستهايی فشرد دستت را، صورتت را سه بار بوسيدند
توی پيراهن سياه خودت مثل يک تکه ماه میماندی
مردمکهای خيس و براقات مثل الماس میدرخشيدند
هم دلم تنگ میشود بی تو، هم از اين گور سرد میترسم
چه کسی گفته مرگ آزادی است؟! زير اين خاک که نخوابيدند
٬٬٬
ظهر متروک و سرد بهمن ماه، سايه ای روی سنگ میلرزيد
عقربکها هزار و چندين دور روی هم مثل باد چرخيدند
مثل هر پنجشنبه میآيی، من به پايان رسيدهام کمکم
شانههای تکيدهام اينجا زير باران و برف پوسيدند
کهکشانی می زايم
تا با نگاهت رصد کنی!
نه!
تنها ستاره ای قطبی تقديم آسمانت می کنم
که شبهای تيره
راه خانه مان را گم نکنی!
اين همه را برای تو می کشم
برای توست که اين همه می کشم!
برای ماهتاب نگاهت
که برکه ی تاريکم را می روشنايی!
اصلن نمی شود مادر يک کهکشان باشم
و از ماهی چون تو بارور نشده باشم!
**
تصوير تو بر تنم نقش می بندد
اين شبها در خودم نمی گنجم!
آنقدر
که پنجره های خوابم را
سمت لبخند تو باز کنم ،
فرصت بده!
تنها با ليوانی از اين برکه به عمق اش دست نخواهی يافت!!
**
تنم را به قدم هايت می سپارم
اين چهارراه
از چهار طرف بن بست است آقا !
صد بار بالا و پائينش کنی به قلب من می رسی!
**
بگذار آفتاب بر آيد
خيالی نيست!
وقتی من و تو می داني
پشت اين نور مکرر
زيبايی يک شب پر ستاره خوابيده
ديگر از اين مهربانی ناخوانده ابری نمی شويم !
بگذار آفتاب بر آيد
ما به اين پرده روشن
برای خلوت پشت پنجره مان محتاجيم
بگذار ...
…….