تبليغاتX
یه دوست دوست داشتنی
یه دوست دوست داشتنی

مشت می کوبم بر در

                    پنجه می سایم بر پنجره ها

                                        من دچار خفقانم

من به تنگ آمده ام از همه چیز 

                        بگذارید هواری بزنم

                                  هان با شما هستم درها را باز کنید

من بدنبال فضایی میگردم

                  لب بامی ، سر کوهی، دل صحرایی

                                 که درآنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلندی بکشم

                  که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

                 چاره درد مرا باید این داد کند

                  از شما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند

 

+ نوشته شده در  2009/11/25ساعت 5:2 PM  توسط مریم  | 

فرصت عاشقی ام که تمام شد

بر تنم زخم کشیدند و

کال چیده شدم

تلخ شاید

که به  مذاق خوش نیامده تف می شوم از دنیا

به تمامت دردم

زجر گاهی

کرمی شاید لولیده در درون

لگدمال خیال پروانگی ام

ارزان میشوم

در صحن 30 سالگی

که باز ماندم و پوسیدم

در لحظه رسیدن

نارس و تلخ

+ نوشته شده در  2009/11/24ساعت 8:49 PM  توسط مریم  | 


من غمگینم
زیرا مرده شورها از مرگ انسان ها شاد می شوند
دلم میگیرد
دختر هایی را میبینم که عشق معامله می کنند
و جنین سقط شده می خرند
هم کلاسی هایم در شعر ها و رمان های عاشقانه ی سال غرق اند

قلب هایمان الوده به کوچه و خیابان است
و به نامه هایی که از پشت شیشه های سخت و قطور به ما می رسد

دست هایم را می نگرم
چیزی جز هیچ نمی بینم
و چسب خورده ترین قسمت سینه ام می شکند دوباره...

که در تمام ساعت های سکوت
سعی به جمع کردن آن داشته ام

اکنون که به بیرون می نگرم کسی در کوچه نیست

در را که باز می کنم
الوده ترین رز دنیا را در سپید ترین دست ها میبینم
به چشم های گناهکارش خیره میشوم
و منتظر
که کسی دست های خالی ام را پر کند

 

+ نوشته شده در  2009/11/20ساعت 11:46 AM  توسط مریم  | 

 

هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمی ره

که دستش تو دستام بود

چشماشم صاف تو چشمام

نمی دونم تو اون  لحظه چه لذتی بود که  هنوزم

دنبالشم !

اون لحظه رو تا اومدم طعمشو بچشم تموم شد!

چرا لحظه رفتنی است و خاطره موندنی...!؟

کاش لحظه جای این که اونو ببره خاطره روبا خودش می برد

کاش اون لحظه رو می تونستم قاب بگیرم

تا حتی سایه ی هیچ آدمی هم روش نیفته

لحظه رفت ..اونم رفت ...

بعد فهمیدم اون خودش بوده که دنبال لحظه می دویده

که ببرتش ...

گاهی می گم خو ش به حال  لحظه ...

 

می خوام تک تک روز های عمرم رو خط خطی کنم !..

نمی خوام هیچ کدومشون را بگذرونم...

می خوام فکر کنم حتی در باره ی فکر کردن!...

میخوام از ته دل فریاد رهایی بزنم...

میخوام ازاد باشم ...

 می خوام مثل بقیه زندگی  کنم ..

میخوام خودمو پیدا کنم! اول خودموبعد اونو...

 میخوام دوباره مثل روز اول روز شماری کنم!..۱و۲و۳و...

میخوام بگم  هیچ چیز و هیچ و

هیچ ...و دیگر هیچ !!! ...

 

 خدایا با تک تک سلول هایم به استقبال مرگ می روم خدایا می خوام آسمون را با دست های خودم لمس کنم و... (آن لحظه هم فراموشت نمی کنم..)

+ نوشته شده در  2009/11/16ساعت 4:8 PM  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  2009/11/1ساعت 3:19 PM  توسط مریم 

همیشه خیال میکردم یکی داره بهم نامردی میکنه

یه نفر منو نمیفهمه

یه نفر با احساساتم بازی میکنه

اما تازگیا فهمیدم خودم هم نامردم

فهمیدم به خیلی ها که دوستم داشتن نه گفتم

دل خیلی ها رو شکستم

خیلی ها که واقعا دوستم داشتن

واقعا از ته دل

اما من فقط خودم رو دیدم

فقط درگیر عشق خودم بودم

فقط اونو دوست داشتم

همه احساسم مال اون بود

همه نامه هام

همه دلتنگی هام

فقط اون

هنوزم فقط اونو دوست دارم

احساس هیچکس برام مهم نیست

به چشمهای عاشقانه هیچ کس نگاه نمیکنم

اشک های نیمه شب هیچ کس برام مهم نیست

پس من هم نامردم

خیلی هم نامردم

 

........................

+ نوشته شده در  2009/10/31ساعت 3:54 PM  توسط مریم  | 

امید وارم به کسی بر نخوره ولی من اینو خیلی قبولش دارم...

مرد ها در چهار چوب عشق و محبت به وسعت غیر قابل تصوری نامردند!

برای اثبات کمال نا مردی مردان همین بس که در مقابل قلب فریب خورده یک زن احساس می کنند که مردند...!

تا هنگامی که زن تسلیم نشده پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد، عاجز تر و تو سری خور تر از یک زندانی اسیر، گداتر از همه گدایان سامره، پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش، گدایی عشق می کنند...!

اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن راحت شد، یک باره به یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده...

و تازه... کمال مردانگی را در بی نهایت نا مردی جست و جو می کنند، در شکنجه دادن قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر....

+ نوشته شده در  2009/8/23ساعت 1:13 AM  توسط مریم  | 

 

خبر آرام در صدايت ريخت، ناگهان شانه هات لرزيدند

شاخه های گياهی آهسته بر گلوی اتاق پيچيدند

چشم ها را کلافه و مبهوت پشت هم باز و بسته می‌کردی

روی مرطوب گونه ات آرام قطره‌هايی درشت غلتيدند

٬٬٬

صبح تاريک و سرد بهمن ماه از دهان‌ها بخار می‌آمد

مرده‌ها را به نوبت انگاری توی غسالخانه می‌‌چيدند

دست بی‌اعتنا و سنگينی که مرا روی تخته‌ای می‌شست،

چشمهای غريب و غمگينت پشت ديوارها نمی‌ديدند...

مادرم هم نگفت:«مریم جان!»... قسمم که نداد برگردم

مثل تازه عروس‌ها وقتی پيکرم را سپيد پيچيدند

بعد از آن دست ديگری آمد، پلک سنگين و خيس من را بست

چشم های تو ديگر از امروز گريه های مرا نمی‌ديدند

٬٬٬

زير سنگينی لحد انگار دلم از ترس و غصه می‌ترکيد

مشتی از خاک‌های بی‌‌وقفه توی آغوش باد رقصيدند

هی سرت داد می‌زدم: «برگرد! من از اين گور سرد می‌ترسم!»

گوش‌هايت چقدر کر شده بود، حرف های مرا نفهميدند

گريه‌ی تو کلافه ام می‌کرد، ناله‌هايم بلندتر شده بود

اسکلت‌های پيشکسوت‌تر به من و ناله هام خنديدند

هق‌هق تو شديدتر می‌شد، بدنت مثل بيد می‌لرزيد

مثل سريال‌های تکراری، ابرها بی‌دليل باريدند

چون روال هميشگی هر کس سوره‌ای خواند و دور شد از من

دست‌هايی فشرد دستت را، صورتت را سه بار بوسيدند

توی پيراهن سياه خودت مثل يک تکه ماه می‌ماندی

مردمک‌های خيس و براق‌ات مثل الماس می‌درخشيدند

هم دلم تنگ می‌شود بی تو، هم از اين گور سرد می‌ترسم

چه کسی گفته مرگ آزادی است؟! زير اين خاک که نخوابيدند

٬٬٬

ظهر متروک و سرد بهمن ماه، سايه ای روی سنگ می‌لرزيد

عقربک‌ها هزار و چندين دور روی هم مثل باد چرخيدند

مثل هر پنجشنبه می‌آيی، من به پايان رسيده‌ام کم‌کم

شانه‌های تکيده‌ام اينجا زير باران و برف پوسيدند

 

+ نوشته شده در  2009/8/10ساعت 4:17 PM  توسط مریم  | 

يک آسمان درد می شوم

کهکشانی می زايم

تا با نگاهت رصد کنی!

نه!

تنها ستاره ای قطبی تقديم آسمانت می کنم

که شبهای تيره

راه خانه مان را گم نکنی!

اين همه را برای تو می کشم

برای توست که اين همه می کشم!

برای ماهتاب نگاهت

که برکه ی تاريکم را می روشنايی!

اصلن نمی شود مادر يک کهکشان باشم

و از ماهی چون تو بارور نشده باشم!

**

تصوير تو بر تنم نقش می بندد

اين شبها در خودم نمی گنجم!

آنقدر

که پنجره های خوابم را

سمت لبخند تو باز کنم ،

فرصت بده!

تنها با ليوانی از اين برکه به عمق اش دست نخواهی يافت!!

**

تنم را به قدم هايت می سپارم

اين چهارراه

از چهار طرف بن بست است آقا !

صد بار بالا و پائينش کنی به قلب من می رسی!

**

بگذار آفتاب بر آيد

خيالی نيست!

وقتی من و تو می داني

پشت اين نور مکرر

زيبايی يک شب پر ستاره خوابيده

ديگر از اين مهربانی ناخوانده ابری نمی شويم !

بگذار آفتاب بر آيد

ما به اين پرده روشن

برای خلوت پشت پنجره مان محتاجيم

بگذار ...

…….

+ نوشته شده در  2009/8/9ساعت 5:4 PM  توسط مریم  | 

خميازه‌های کش‌دار، سيگار پشت سیگار
شب گوشه‌ای به ناچار، سيگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره‌ای بريدن
چپ پاچه‌های شلوار، سيگار پشت سیگار
در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام
این مرده کفن خوار، سيگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار، سيگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جيغ‌های رنگی
شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار
مردم از اين رهایی، در کوچه‌های بن‌بست
انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار، سيگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سيگار پشت سیگار

اسطوره‌های خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ها قديميست
تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نويسد
یک مارک بی‌خریدار، سيگار پشت سیگار

+ نوشته شده در  2009/8/9ساعت 0:6 AM  توسط مریم  | 

نامه

نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
نامه هايم قصه هاي
غصه هايم رو بده

بين ما سردي نشسته
جز جدايي چاره نيست
نامه هاي من به جز يك مشت
كاغذ پاره نيست

نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
نامه هايم قصه هاي
غصه هايم رو بده

من غروب عشق خود را
در نگاهت ديده ام
من بناي ارزو ها را
زهم پاشيده ام
انچه بايد من بفهمم
اين زمان فهميده ام
در دل خود من
به عشق تو خنديده ام
نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
نامه هايم قصه هاي
غصه هايم رو بده

نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
قصه هاي غصه هايم رو بده
نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
قصه هاي غصه هايم رو بده
نامه هايم رو بده
جاي پاي اشك هايم رو بده
قصه هاي غصه هايم رو بده

 

+ نوشته شده در  2009/8/1ساعت 3:36 PM  توسط مریم  | 

تو که نمی دونی

چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی ولی اون  هیچ وقت دوست نداشته باشه ......

چقدر سخته که همه زندگیت بشه ولی تو واسش بی ارزش تر از یه پر کاه ؟.....

چقدر سخته که کنارش باشی اما هیچ وقت بهش نرسی ؟

وووو......

آخه یکی نیست بهم بگه گناهم چی بود ؟

+ نوشته شده در  2009/7/31ساعت 11:38 PM  توسط مریم  | 

شمع را كه به خورشيد هديه ميدهي،

از سر انگشتان سوخته ات مي فهمد

كه چند يلدا را،

با كبريتهاي نمور و يكي سنگ چخماق سر كرده اي.

برگ را كه به جنگل هديه ميدهي ،

به نيم نگاهي در مي يابد

چند بارت  به خاك افكنده اند ،

صحرا زدگاني كه قيم درختانند.

+ نوشته شده در  2009/7/27ساعت 8:49 PM  توسط مریم  | 

به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده داراست.....بخند !!
+ نوشته شده در  2009/7/4ساعت 11:32 PM  توسط مریم  | 

جای غم باد هر آندل که نخواهد شادت...   

.

.

بهار میرسد

.

گلم

.

به ابر اعتماد کن.

.

که شبنمی که مانده بود در فراق

.

به یک بهانه

.

در دلش

.

شلاله بار میدهد...

.

من از ستاره خالیم

.

پر از سکون

.

وبا شتاب ... راهــی ام.

.

کنار تو ،

.

ستاره ها

.

مرا احاطه میکنند

.

کنار تو ،

.

درنگ میشود سرود هر شتاب .

.

کنار تو

.

خجسته میشود بهار

.

ستوده میشود شباب

.

بغل بغل بغل کتاب

.

کتاب ناب ِ ناب ِ ناب

.

کهنه’ کهنه

.

گیج ِ خواب

.

به گوشه ای که چشم ِ توست ،

.

هی نگاه میکنند.

.

پر از تو میشود کلام.

.

پر از سپید و سادگی

.

ترا به درد محنتی نبینمت

.

که

.

بی تبسمی

.

که در کنار چشم توست ،

.

خاصه این بهار...

.

لحظه ای مرا مباد

.

 

+ نوشته شده در  2009/5/7ساعت 10:12 AM  توسط مریم  | 

غمگین و شاد از سرنوشت

اندوهگین از این ماجرا

نگران برای تو

                          ........ و متعجب!

همچون سلامی بی جواب بر میگردم

هر چند که به دنبال

فریاد ها و فغانهاست

                                از تو..

دلم میسوزد

برای مادرم

و برای صورتت.....

عشقی معصوم

                            بیگناه

مرده در سیاه چال مخوف وجود

امروز

بر شانه اندوهگین زندان بان

                                          غروری بیشعور..

در مسیر آفرینش تلخ ترین تراژدی بودنت

رو به گورستان بی چرا زنده گان

                                               گام بر میدارم

آری

تو تنها زنده هستی....

 

 

+ نوشته شده در  2009/5/7ساعت 10:10 AM  توسط مریم  | 

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
 یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
 یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
 حالا چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
 هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
 چرا سبز می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟
 می خواهم بروم برای آیینه گریه کنم
 گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند
 و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم
و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آیینه می پرسیدی
 بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
 و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
 روی کدام انگشتم بود
 باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
 باز آیینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
 حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
 و با بونه و بوسه سبز می شود
 چه قدر آواز ، کف گلویم
 چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
 به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
 دیگر نه بی قراری من و کلمه
 و نه بی تفاوتی کسی که تویی
 اهمیت دارد
نه لب بی تبسم دی ماه
 نه سکوت بی روزن این جمعه
 فقط بگذار ببوسمت
 نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
 و چه قدر قمری ، کف دستم
 اگر دی ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
 چون خواب دیده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ می شود
 صدای ساز می آید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
 نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
 اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
 هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
 هم از مرگ عنکبوت ماده
 و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
 از همان وقتی که سبز می پوشم می ترسم
 از همان وقتی که سبز می نوشم می ترسم
 و ترس پشت پلک این شمع شکل تو می شود
 و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان
 اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
 اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
 به فرض کنار همین شب دیوانه
 رو به پنجره بمیرم
 کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
 اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
 و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
آیینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
 لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
 حالا مرا ورق بزن ... دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
 آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ،
بگویی دوستت دارم و نقطه.
مرا ورق بزن......

+ نوشته شده در  2009/4/15ساعت 11:5 AM  توسط مریم  | 

خاموش می شوم و مکث می کنم

تو آه می کشی

من گریه می کنم

دیوانه می شوم

تو روی دفترم یک قلب می کشی

یک راه می کشی

من روی راه تو  ،صد اشک می کشم

تو قهر می کنی

 

یک ماه می کشی

من روی ماه را نقش تو می کشم،تو ناز می کنی

آرام می شوم

تو با مداد سبز آغاز می کنی

یک راه می کشی.یک دشت می کشی

من سنگ می کشم

با جوهری سیاه ،تصویری از خودم

دلتنگ بیرنگ می شوم

چون سنگ می شوم،از دوری تو باز افسرده می شوم

من روی صورتت صد بوسه می زنم

دیگر نمی روی .آرام می شوم.بیدار می شوم

اما تو نیستی....

+ نوشته شده در  2008/10/8ساعت 10:54 AM  توسط مریم  | 

شاید اشتباهه،اما عاشقا دروغ می گن

 

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

 

اونا که می گن که تا همیشه دیوونتن

 

بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن

 

اونا که میان به این بهونه ها که اومدن

 

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن

 

اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده

 

به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن

 

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

 

تا قیامت نمی شن از تو جدا دروغ می گن

 

شاید اشتباهه اما عاشقا همه دروغ می گن.

+ نوشته شده در  2008/10/8ساعت 10:53 AM  توسط مریم  | 

چند دقیقه مرا دوست خواهی داشت؟
دلتنگ بودنت با کاهش ابر می کاهد
دل شوره ات موقتی است
وقوع حادثه شیرین یا که تلخ
پایان ناگزیزی است
در انتظار تلخ برای دست یافتن
به شاخه ای لخت می مانی
سرمای همیشگی
کالبد برگهای ترا محو کرده است
شکفتن در غروب را
هیچ غنچه ائی باور نمیکند!!
هیچ کلبه ائی با شاخه های یخ زده
به تفکر گرما نرفته است!
حریص دستهای تو بودم
.باور تمام احساس مرا بارور می ساخت
اما اکنون در انتهای خویش ...
عشق را باور نمی کنم

+ نوشته شده در  2008/9/19ساعت 8:47 PM  توسط مریم  | 

به اطلاع کلیه انسان ها میرسانم...

که حالم به هم میخورد از شما
...

شما که با من هیچ نسبتی ندارید
...

شما خانم


که دیروز با چتر به پایم کوبیدی..

شما آقا


که من در ذهنت...هزار بار عریان شدم

و تو هزار بار

طعم گوشت بدنم را با نمک مزه مزه کردی...

و به حضار محترم خوش آمد میگویم۰۰۰


که در نکبت زمین غرق شده اید

و سالهاست...

بوی گندتان را تحمل میکنم


و شما دوست عزیز...

دست بردار از این نمایش احمقانه ی عشق


که ما به طعم لبهای شهرزاد

روی لبه های باریک استکان چای هم

قناعت کرده ایم...!

و تمنا دارم از حضار محترم که سکوت را رعایت فرمایند


آخر جناب مدیر دارد یک ساعت

ساندویچ مغز میخورد با دوغ..!

و ملالی نیست
...

بجز این که سبزی تازه نداریم
!

پسرم این برازنده ی شما نیست
..

دخترم از شما توقع نداشتم
...

تا کی وقت دارم دلش را بدست آورم؟
!

مانتو..چکمه..ابرو
...

قانون ما را کدام ابله به بازی گرفت؟


به نام اهورا مزدا..

خانم روسری ات را درست کن
!

و کورش کبیر
...

چرا پاهای لختش را بیرون انداخته؟
!!!

و من به یانگوم حسودیم میشود
...

چون که او میتواند بانو باشد بی آنکه کسی


هیکلش را سانت بزند...

و در اتمام از همه ی دست اندر کاران و مسئولین
...

با شکم های گنده و گوش های ناشنوا کمال تشکر را دارم۰۰۰


که این بنده ی حقیر را قابل ترحم دانسته...


و امروز



تیرباران میکنند...

+ نوشته شده در  2008/8/30ساعت 10:5 PM  توسط مریم  | 

دلم تنگ شده واسه خنده هایی که از ته دل بــود

واسه دوست داشتن هایی که با اشک بــود

 

مهربونی هایی که بی دریغ بود

 

محبت هایی که بی دلیل بود

 

 

به نظرت همه ی اینها فــریـــب بود؟؟؟؟؟؟؟

 

 

دلــم تنگ شده 

                  واسه تــو......

                           تــویی که دوستم داشتی...............

 

 

دلم تنگ شده واسه خودم

                     واسه خودم که با حرفات جون می گرفتم...........

 

اما همه اش دروغ بود

همیشه دروغه

دوست داشتن وجود نداره

محبت مرده

همه چیز یه سایه است

                           ُ سایه ای که آفتاب ندارهُ

    یا بهتر بگم آفتابش دیگه جون نداره

 

من موندم و تنهایی

من موندم و غربت

من موندم و من

تنهای تنها

+ نوشته شده در  2008/8/21ساعت 10:18 PM  توسط مریم  | 

بشمار برگ های گلی را وقتی که هیچ کار نداری با یاد یار زمزمه ای کن

در غربتی که یار نداری هر روز کنار پنجره بنشین در امتداد جاده نظر کن

شاید که دوست ز ره آید هر چند که انتظار نداری هر روز زنگ ساعت 9 را

چون بشنوی از خانه برون شو چابک برو اگرچه بدانی با هیچ کس قرار

نداری در دکه ای فلک زده بنشین نوشیدنی هر آنچه که باشد حرفی

به جز دیار نداری فنجان قهوه را که تهی شد وارونه کن که نقش ببندد در

آن درخت خشک خزانی یعنی که برگ و بار نداری سخت است روزگار

ولیکن حاشا که پیش خلق بنالی هر چند که جمله خلق بدانند که از

غصه روزگار نداری

+ نوشته شده در  2008/8/7ساعت 3:58 PM  توسط مریم  | 

در هجوم ناباوريهايم
باورت كردم
وقتي بريدي
بي هيچ اعتراضي
لبخند زدم!

وقتي
چشمهايم باريدن گرفت
تنها سكوت كردي!

عاشق نشده بريدي
چه فرق ميكند
بخندم يا بگريم؟
تو كه لبخندهايم
را با سكوت پيوند ميدهي
و اشكهايم
را تحقير ميكني!

وقتي
با نگاهي ناتمام
تمامم ميكني

كاش
كمي به لحظه هاي مضطربم
فكر ميكردي...

+ نوشته شده در  2008/7/29ساعت 1:43 AM  توسط مریم  | 

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

+ نوشته شده در  2008/7/28ساعت 2:34 AM  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  2008/7/28ساعت 2:30 AM  توسط مریم  | 

 

در پاسخ به کامنت خصوصی ای "به چشم تو نامرد"که برام  گذاشته بودند!

 

گذشته ام ز هر چه باید میگذشتم

آزاد شدم از هر چه اسیرم میکرد

هجرت کردم از شهری که تنفر از آن میبارید

مدفون کردم خاطراتی که عمری عذابم می داد

دیگر به هیچ نگاهی امیدوار نخواهم بود

هیچ دلی را ماوا نخواهم کرد

و به هیچ زبانی اعتماد نخواهم کرد!

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/13ساعت 11:53 PM  توسط مریم  | 

زندگی مگسی من

+ نوشته شده در  2008/6/13ساعت 11:39 PM  توسط مریم 

درون كوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد


صدای تو كه می گفتی به جز تو دل نمی بندم


فریب وعدهایت را ندانستم ولی اكنون


به یاد وعده های تو میان گریه می خندم


برو دیگر كه دل از غم رها كردم خداحافظ خداحافظ


كه دیگر بر نمی گردم كه دیگر بر نمی گردم


تو بودی آسمان من غمت همسایه ی قلبم


ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد


قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم


كه از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد


در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر كردی


نگاهم در افق ها ماند و من افسوس می خوردم


شیار گونه هایم را گل اشكم نوازش كرد


و من از تو جدا ماندم ولی ای كاش میمردم


برو دیگر كه دل از غم رها كردم خداحافظ خداحافظ


كه دیگر بر نمی گردم كه دیگر بر نمی گردم

+ نوشته شده در  2008/3/30ساعت 2:56 AM  توسط مریم  | 

بیا زسنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام ما نمیداند

همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است

همیشه از همه نزدیکتر ....

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ

وسنگها همه سخت ...

چه سنگ بارانی است !

گیرم گریختی همه عمر ... کجا پناه می بری ؟

« خانه خدا هم سنگ است

+ نوشته شده در  2008/3/30ساعت 2:50 AM  توسط مریم  |