|
بهش بگین بیاد وبلاگمو بخونه...
|

کلاغ پـر...؟؟
نــه
کلاغ را بگذاریمــ برای آخــــر
نگاهت پـر
خاطراتت هم پــــــر
صدایت ؛ پـــر
کلاغ پر..!؟؟
نه ؛
کلاغ را بگذاریم برای آخـــر
جوانی ام پـر
خاطراتم پــر
مـن هم
پـــــر.
حالا
تو مانده ای و کلاغ ؛
که هیــچ وقت
به خانه اش نرسیـد!
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چه قدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!
انگار این سالها که میگذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه میشوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیبتر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازهی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!
آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!
چقدر تکرار میکنی دوست نداشتنم رو..........
برو لعنتی برو دست از سرم بردار....................

حرف میآمد و ما میگفتیم
چه شب غمناکی بود....
من و او دور شدیم از هم و شب...
من و او دور شدیم از هم و شب...
شب غمناکی بود.....
شب غمناکی بود.....

من غــــــرورم را به راحتــــــی به دست نیــــــاوردم
کــــــه هر وقت دلـــت خواست خـــــردش کنی ... !
غـــــــرور من اگر بشکـنـــــــد
با تـــکـــــه هـــایـــــش
مست کن
بغض کن
گریه کن
دق کن
ولی
با ادم بی ارزش درد و دل نکن... فهمیدی؟
شاید هنوزم دوسم داره ! ----> تفکری که هر از چند گاهی باید رید توش..!
دارم اشک میریزم و تایپ میکنم
هیچکس نیست حتی بهم بگه چت شده
بودو نبود تو هم که هیچ فرقی نمیکنه هم بودنت هم نبودنت آزار دهنده است
هر روز که میگذره میفهمم چقـــــــــــــدر تنهام
و روز بعد چقدر تنها تر........
تقصیر تو نیست
تقصیر هیچ کس نیست
تقصیر هیچکس نیست که دوست نداشتنی شده ام
من فقط اشک میریزم
نه اینکه تورو گول بزنم
تو که اشکای منو نمیبینی, اشک میریزم چون دلم گرفته ... چون دلم خیلـــــــــــــــی گرفته

"جدایی" آنقدرها هم که فکر میکنی تلخ و سخت نیست!ا
گر هنوز حرفهای من را باور نداری،از "نادر و سیمین"بپرس که از تمام دنیـا جایـزه گرفته اند!چه تعداد پیامبر ؟
برای خدا شدن لازم است؟
گاهی یک نگاه ساده کافیست تا کسی الهه تو شود!!!!
آدمـها وقتی دلیل ناراحتیشون
را نمیتونن بیان کنند
دلشون میگیره !!!!

که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان ....!
میدونی "بهشت"
کجاست ؟
یه فضـای چند وجب در چند وجب ! بین بازوهای کسی که دوسـتش
داری ...
برای همه تون بهشت رو آرزو دارم ....

من و تو دو شوالیه، زره بر تن کلاهخود بر سر، به من ضربه می زنی و کسی اشک هایت را نمی بیند، از تو ضربه می خورم و کسی لبخند مرا نمی بیند.

.آقای مدیر گفت : مشکل شما اینه که سکوت میکنید خانوم
دستهایم را فرو کردم در محلول نرم کننده و آب گرم , دخترک که وقتی میخندید چشمهایش یکدفعه تابهتا میشد گفت: یه فکری کردم برای ناخونهات فرنچ ساده نمیکنم سنگفرشی خوبه؟سرم را تکان دادم یعنی باشد. گفت دوست نداری بگو. خندیدم .. دستهای فرنچ سنگفرشی شده را گرفتم جلویش خوشگله؟آره .به نظر خودم مضحک بود.
مشکل شما اینه که سکوت بیجا میکنید خانوم.چرا وقتی حق با شماست اعتراض نمیکنید؟ سکوت بیجا قد حرف بیجا مضره .
من و سکوت؟ من و اعتراض نکردن؟کی انقدر عوض شدم؟
دکتر گفت نسلی که توی جنگ به دنیا آمد همیشه ترس از دست دادن دارد. نسلی که این روزها به دنیا میآید نسل ناامیدی میشود نسلی که فکر میکند هرچه تلاش کند چیزی عوض نمیشود.
سایهی پاهائی با من توی خیابان میدوند .من اعتراض کردن را بلد بودم . چه شد؟
شیر هم تا ابد توان جنگیدن را ندارد. من که دیگر آدمام. چند وقتی است یقهاش را ول کردهام. زندگی را میگویم. آرام گرفتهام. میدانم که این آرام گرفتن نه از رسیدن که از خستگی است؛ اهمیتی ندارد اما. لااقل الان که آرام گرفتهام، اهمیتی ندارد. در واقع نه اینکه اهمیت نداشته باشدها؛ من نای اهمیت دادن را ندارم. شاید هم دلم نمیخواهد اهمیت دهم. نمیدانم!
حالا من گوشهای ایستادهام. بیحرکت. دارم آدمها را تماشا میکنم. فلانی جان را میبینم که ذرهای هم به چیزی که قرار بود برسد، نرسیده. اصلن خودش یادش هست چه برنامههایی داشت؟! نمیدانم! فلانی عزیز را میبینم که اعتماد کرده، سرش را پایین انداخته و راهی که نشانش دادهاند را دارد میرود. راضی است؟! نمیدانم! آقای فلانی را میبینم که هر روز غر میزند، فحش میدهد، ناراضی است، راهش را اما میرود. میگوید مجبور است. انتخابی ندارد جز این. خانم فلانی را میبینم که خسته شده. دارد میرود. راهش را نه. از کشور. دارد از اینجا میرود. میگوید باید برود. بهانهای برای ماندن ندارد. خوشحال نیست. کاش رفتن خوشحالش کند. خواهر ِ فلانی را میبینم که چند سالی است از ایران رفته. حالش به خوبی ِ عکسهایش هست؟! نمیدانم! فلانی دوست ِ قدیمیم را میبینم که این روزها به طور ِ بیمارگونهای کار میکند. اینطور که خودش میگوید کار میکند که فکر نکند. ایده خوبی است؟! نمیدانم!
سرگیجه گرفتهام. میترسم. میترسم آخرش یکی از این فلانیها شوم. میترسم چند سال بعد که این روزهایم را میخوانم، بابت نرسیدنهایم لبخند ِ تلخی بزنم؛ بعد فکر کنم ” واقعن خواستههایم انقدر بزرگ بود؟! نبود!”
پ.ن: شلوغش کردهام؟ نمیدانم!
دلم گرفته
دلم خیلی گرفته
یکی محض رضای خدا هم شده یه اس ام اس عاشقانه بده...
اصلا الکی هم شده بهم بگه دوستم داره....
بچه شدم دلم بهونه محبت کرده....
