تبليغاتX
یه دوست دوست داشتنی
بهش بگین بیاد وبلاگمو بخونه...

چقدر شبیه مادرم شده ام

چرا نمی شناسی ام ؟!

چرا نمی شناسمت ؟

می دانم که مرا نمی شنوی

و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و

به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند

با توام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتظار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم

و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم

و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !



از : حسین پناهی
+ نوشته شده در  2012/5/13ساعت 11:35 PM  توسط مریم  | 


به مادرم گفتم مرا با چیزی عوض کن
چیزی ارزشمند!
چیزی گران!
سوزنی شکسته تا بتوانی با آن خار پایت را درآوری
+ نوشته شده در  2012/5/13ساعت 11:32 PM  توسط مریم  | 

کلاغ پـر...؟؟

نــه
کلاغ را بگذاریمــ برای آخــــر
نگاهت پـر
خاطراتت هم پــــــر
صدایت ؛ پـــر
کلاغ پر..!؟؟
نه ؛
کلاغ را بگذاریم برای آخـــر
جوانی ام پـر
خاطراتم پــر
مـن هم
پـــــر.
حالا
تو مانده ‌ای و کلاغ ؛
که هیــچ وقت
به خانه اش نرسیـد!

+ نوشته شده در  2012/5/1ساعت 11:50 PM  توسط مریم  | 

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!

انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این
باشم

با این همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست

حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است

امضای تازه‌ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!

این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

+ نوشته شده در  2012/4/18ساعت 10:0 AM  توسط مریم  | 

نیستی اما صدات........


چقدر تکرار میکنی دوست نداشتنم رو..........


برو لعنتی  برو دست از سرم بردار....................


http://psychology.harferooz.com/photos/images/185Migraine.jpg

+ نوشته شده در  2012/4/13ساعت 2:28 PM  توسط مریم  | 

برف می آمد و ما می رفتیم

حرف میآمد و ما میگفتیم

چه شب غمناکی بود....

من و او دور شدیم از هم و شب...

من و او دور شدیم از هم و شب...

شب غمناکی بود.....

شب غمناکی بود.....

+ نوشته شده در  2012/4/13ساعت 2:14 PM  توسط مریم  | 

بعضی وقتا هم هس که فکر می کنی فراموشش کــــردی !
اما کافیه یک شب خوابش رو ببینی ، تمام اون روز پکـــــــــــری ...


+ نوشته شده در  2012/4/7ساعت 6:32 PM  توسط مریم  | 

ما سم ِ مار را با پادزهر خنثی می کنیم

اما سم ِ کلمات را چه گونه؟

نمی دانم!

حالم خوب نیست!


حسین پناهی
+ نوشته شده در  2012/4/5ساعت 6:10 PM  توسط مریم  | 

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !


"حسین پناهی

+ نوشته شده در  2012/4/3ساعت 0:32 AM  توسط مریم  | 



من غــــــرورم را به راحتــــــی به دست نیــــــاوردم

کــــــه هر وقت دلـــت خواست خـــــردش کنی ... !

غـــــــرور من اگر بشکـنـــــــد

با تـــکـــــه هـــایـــــش

شاهـــــــرگ زنــــدگـــــی تـــــو را نیز خواهـــــم زد . . .


+ نوشته شده در  2012/2/15ساعت 10:0 PM  توسط مریم  | 

سیگار بکش

مست کن

بغض کن

گریه کن

دق کن

ولی

با ادم بی ارزش درد و دل نکن... فهمیدی؟

+ نوشته شده در  2012/2/13ساعت 9:0 PM  توسط مریم  | 


شاید هنوزم دوسم داره ! ----> تفکری که هر از چند گاهی باید رید توش..!



+ نوشته شده در  2012/2/4ساعت 9:8 PM  توسط مریم  | 

دلم خیلی گرفته

دارم اشک میریزم و تایپ میکنم

هیچکس نیست حتی بهم بگه چت شده

بودو نبود تو هم که هیچ فرقی نمیکنه هم بودنت هم نبودنت آزار دهنده است


هر روز که میگذره میفهمم چقـــــــــــــدر تنهام

و روز بعد چقدر تنها تر........


تقصیر تو نیست

تقصیر هیچ کس نیست

تقصیر هیچکس نیست که دوست نداشتنی شده ام

من فقط اشک میریزم

نه اینکه تورو گول بزنم

تو که اشکای منو نمیبینی, اشک میریزم چون دلم گرفته ... چون دلم خیلـــــــــــــــی گرفته


http://mylifestory.bloghaa.com/files/2011/08/1350421985.jpg


+ نوشته شده در  2012/2/4ساعت 8:39 PM  توسط مریم  | 

"جدایی" آنقدرها هم که فکر میکنی تلخ و سخت نیست!ا

گر هنوز حرفهای من را باور نداری،از "نادر و سیمین"بپرس که از تمام دنیـا جایـزه گرفته اند!
+ نوشته شده در  2012/2/4ساعت 8:59 AM  توسط مریم  | 

چند معبد ؟

چند کتاب مقدس ؟

چه تعداد پیامبر ؟

برای خدا شدن لازم است؟

گاهی یک نگاه ساده کافیست تا کسی الهه تو شود!!!!

+ نوشته شده در  2012/1/28ساعت 10:40 PM  توسط مریم  | 

از کسی که دلش گرفته نپرسید چرا

آدمـها وقتی دلیل ناراحتیشون

را نمیتونن بیان کنند

دلشون میگیره !!!!

+ نوشته شده در  2012/1/26ساعت 5:18 PM  توسط مریم  | 

برایم سیگاری آتش بزن

میان لب هایم بگذار ،

...و دور شو...

پر از باروتم!

+ نوشته شده در  2012/1/26ساعت 5:15 PM  توسط مریم  | 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست


که من خموشم اما اون لگد می‌زنه.. فک کنم پسره.


Pregnant Woman

+ نوشته شده در  2012/1/20ساعت 6:11 PM  توسط مریم  | 

پزشکان اصطلاحاتی دارند

که ما نمی فهمیم

ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند

نفهمی بد دردی است

خوش به حال دامپزشکان ....!


(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  2012/1/20ساعت 1:52 PM  توسط مریم  | 


اصغر فرهادی در ذهنش حرفی داشت که از جایزه ی در دستش مهم تر بود
او رو در روی تمام آنها که
از ایران ِ بی سینمای این روز ها بی خبرند گفت :
مردم ِ من ، مردم ِ صلح طلبی هستند ...........
یادتان بماند :
او در تنها صحنه ای که جای پشت دوربین / در مقابل فلاش ها ایستاد
از دغدغه های مردمش نگذشت ............
از خرس نقره ای تا گلدن گلوب یا حتی اسکاری که در راه است
من برای مردی از جایم بلند خواهم شد
که در شادی های تکنفره اش / دغدغه های دسته جمعی ملتش یادش نمی رود .
به امید روزی که چمدان هایش در همین خاک باز شود
و آزادنه بسازد ..........................
او اثبات کرده است دغدغه های ارزشمندی دارد ..............................
به او
بی چون و چــــــــــــــــــــــــــــــــرا / احترام خواهم گذاشت




هومن شریفی

 

+ نوشته شده در  2012/1/17ساعت 7:41 PM  توسط مریم  | 

می‌دونی "بهشت" کجاست ؟
یه فضـای چند وجب در چند وجب ! بین بازوهای کسی که دوسـتش داری ...
برای همه تون بهشت رو آرزو دارم ....

 

+ نوشته شده در  2012/1/12ساعت 5:17 PM  توسط مریم  | 



دلم مثل خر بغل میخاد

+ نوشته شده در  2012/1/11ساعت 10:37 PM  توسط مریم  | 

کـودکـی در مـن

بـه نمـاز آیـات مـی ایسـتد ...

وقـتـی کـه

یـاد تــو !

دلـم را ...

مـی لـرزانـد ... !!!


http://up.vatandownload.com/images/6tn7ypvhk6qg0z05u2wx.jpg



+ نوشته شده در  2012/1/4ساعت 8:35 PM  توسط مریم  | 

من و تو دو شوالیه، زره بر تن کلاهخود بر سر، به من ضربه می زنی و کسی اشک هایت را نمی بیند، از تو ضربه می خورم و کسی لبخند مرا نمی بیند.

http://www.kameltarin.com/wp-content/uploads/2011/09/293_knight_cm_92511.jpg

+ نوشته شده در  2012/1/3ساعت 9:54 PM  توسط مریم  | 

نمیخواهی بیایی
نیا
به جهنم
که زنی
تمام روز
کنار دلخوشیش
کیک میپخته...
مهمانی گنجشک ها
البته که زیباست

+ نوشته شده در  2011/12/28ساعت 9:29 PM  توسط مریم  | 

.آقای مدیر گفت : مشکل شما اینه که سکوت می‌کنید خانوم

دستهایم را فرو کردم در محلول نرم کننده و آب گرم , دخترک که وقتی می‌خندید چشمهایش یک‌دفعه تابه‌تا می‌شد گفت: یه فکری کردم برای ناخون‌هات فرنچ ساده نمی‌کنم سنگ‌فرشی خوبه؟سرم را تکان دادم یعنی باشد. گفت دوست نداری بگو. خندیدم .. دست‌های فرنچ سنگ‌فرشی شده را گرفتم جلویش خوشگله؟آره .به نظر خودم مضحک بود.

 مشکل شما اینه که سکوت بی‌جا می‌کنید خانوم.چرا وقتی حق با شماست اعتراض نمی‌کنید؟ سکوت بی‌جا قد حرف بی‌جا مضره .

من و سکوت؟ من و اعتراض نکردن؟کی انقدر عوض شدم؟

دکتر گفت نسلی که توی جنگ به دنیا آمد همیشه ترس از دست دادن دارد. نسلی که این روزها به دنیا می‌آید نسل ناامیدی می‌شود نسلی که فکر می‌کند هر‌چه تلاش کند چیزی عوض نمی‌شود.

سایه‌ی پاهائی با من توی خیابان می‌دوند .من اعتراض کردن را بلد بودم . چه شد؟

+ نوشته شده در  2011/12/25ساعت 10:57 PM  توسط مریم  | 

شیر هم تا ابد توان جنگیدن را ندارد. من که دیگر آدم‌ام. چند وقتی است یقه‌اش را ول کرده‌ام. زندگی را می‌گویم. آرام گرفته‌ام. می‌دانم که این آرام گرفتن نه از رسیدن که از خستگی است؛ اهمیتی ندارد اما. لااقل الان که آرام گرفته‌ام، اهمیتی ندارد. در واقع نه این‌که اهمیت نداشته باشدها؛ من نای اهمیت دادن را ندارم. شاید هم دلم نمی‌خواهد اهمیت دهم. نمی‌دانم!

حالا من گوشه‌ای ایستاده‌ام. بی‌حرکت. دارم آدم‌ها را تماشا می‌کنم. فلانی جان را می‌بینم که ذره‌ای هم به چیزی که قرار بود برسد، نرسیده. اصلن خودش یادش هست چه برنامه‌هایی داشت؟! نمی‌دانم! فلانی عزیز را می‌بینم که اعتماد کرده، سرش را پایین انداخته و راهی که نشانش داده‌اند را دارد می‌رود. راضی است؟! نمی‌دانم! آقای فلانی را می‌بینم که هر روز غر می‌زند، فحش می‌دهد، ناراضی است، راه‌ش را اما می‌رود. می‌گوید مجبور است. انتخابی ندارد جز این. خانم فلانی را می‌بینم که خسته شده. دارد می‌رود. راه‌ش را نه. از کشور. دارد از این‌جا می‌رود. می‌گوید باید برود. بهانه‌ای برای ماندن ندارد. خوش‌حال نیست. کاش رفتن خوش‌حالش کند. خواهر ِ فلانی را می‌بینم که چند سالی است از ایران رفته. حالش به خوبی ِ عکس‌هایش هست؟! نمی‌دانم! فلانی دوست ِ قدیمی‌م را می‌بینم که این روزها به طور ِ بیمارگونه‌ای کار می‌کند. این‌طور که خودش می‌گوید کار می‌کند که فکر نکند. ایده خوبی است؟! نمی‌دانم!

سرگیجه گرفته‌ام. می‌ترسم. می‌ترسم آخرش یکی از این فلانی‌ها شوم. می‌ترسم چند سال بعد که این روزهایم را می‌خوانم، بابت نرسیدن‌هایم لب‌خند ِ تلخی بزنم؛ بعد فکر کنم ” واقعن خواسته‌هایم انقدر بزرگ بود؟! نبود!”

پ.ن: شلوغش کرده‌ام؟ نمی‌دانم!

+ نوشته شده در  2011/12/25ساعت 10:56 PM  توسط مریم  | 

شیزوفرنی هم نداریم که حداقل تنها نباشیم

+ نوشته شده در  2011/12/24ساعت 9:48 PM  توسط مریم  | 

دلم گرفته

دلم خیلی گرفته

یکی محض رضای خدا هم شده یه اس ام اس عاشقانه بده...

اصلا الکی هم شده بهم بگه دوستم داره....

بچه شدم دلم بهونه محبت کرده....

+ نوشته شده در  2011/12/24ساعت 9:18 PM  توسط مریم  | 

دهه‌ي شصت هر بدي‌اي داشت لامصب يه خوبي هم داشت؛ اونم برف بود.


http://data.whicdn.com/images/15292912/girl,alone,photography,pretty,sad,snow-91d6556802c22f17efbfdd5726298be4_h_large.jpg

+ نوشته شده در  2011/12/24ساعت 9:15 PM  توسط مریم  |