برو

درون كوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد


صدای تو كه می گفتی به جز تو دل نمی بندم


فریب وعدهایت را ندانستم ولی اكنون


به یاد وعده های تو میان گریه می خندم


برو دیگر كه دل از غم رها كردم خداحافظ خداحافظ


كه دیگر بر نمی گردم كه دیگر بر نمی گردم


تو بودی آسمان من غمت همسایه ی قلبم


ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد


قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم


كه از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد


در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر كردی


نگاهم در افق ها ماند و من افسوس می خوردم


شیار گونه هایم را گل اشكم نوازش كرد


و من از تو جدا ماندم ولی ای كاش میمردم


برو دیگر كه دل از غم رها كردم خداحافظ خداحافظ


كه دیگر بر نمی گردم كه دیگر بر نمی گردم

سنگ باران

بیا زسنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام ما نمیداند

همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است

همیشه از همه نزدیکتر ....

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ

وسنگها همه سخت ...

چه سنگ بارانی است !

گیرم گریختی همه عمر ... کجا پناه می بری ؟

« خانه خدا هم سنگ است

خسته از زندگی

خسته از زندگی