کودک درون


که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان ....!
من و تو دو شوالیه، زره بر تن کلاهخود بر سر، به من ضربه می زنی و کسی اشک هایت را نمی بیند، از تو ضربه می خورم و کسی لبخند مرا نمی بیند.

.آقای مدیر گفت : مشکل شما اینه که سکوت میکنید خانوم
دستهایم را فرو کردم در محلول نرم کننده و آب گرم , دخترک که وقتی میخندید چشمهایش یکدفعه تابهتا میشد گفت: یه فکری کردم برای ناخونهات فرنچ ساده نمیکنم سنگفرشی خوبه؟سرم را تکان دادم یعنی باشد. گفت دوست نداری بگو. خندیدم .. دستهای فرنچ سنگفرشی شده را گرفتم جلویش خوشگله؟آره .به نظر خودم مضحک بود.
مشکل شما اینه که سکوت بیجا میکنید خانوم.چرا وقتی حق با شماست اعتراض نمیکنید؟ سکوت بیجا قد حرف بیجا مضره .
من و سکوت؟ من و اعتراض نکردن؟کی انقدر عوض شدم؟
دکتر گفت نسلی که توی جنگ به دنیا آمد همیشه ترس از دست دادن دارد. نسلی که این روزها به دنیا میآید نسل ناامیدی میشود نسلی که فکر میکند هرچه تلاش کند چیزی عوض نمیشود.
سایهی پاهائی با من توی خیابان میدوند .من اعتراض کردن را بلد بودم . چه شد؟
شیر هم تا ابد توان جنگیدن را ندارد. من که دیگر آدمام. چند وقتی است یقهاش را ول کردهام. زندگی را میگویم. آرام گرفتهام. میدانم که این آرام گرفتن نه از رسیدن که از خستگی است؛ اهمیتی ندارد اما. لااقل الان که آرام گرفتهام، اهمیتی ندارد. در واقع نه اینکه اهمیت نداشته باشدها؛ من نای اهمیت دادن را ندارم. شاید هم دلم نمیخواهد اهمیت دهم. نمیدانم!
حالا من گوشهای ایستادهام. بیحرکت. دارم آدمها را تماشا میکنم. فلانی جان را میبینم که ذرهای هم به چیزی که قرار بود برسد، نرسیده. اصلن خودش یادش هست چه برنامههایی داشت؟! نمیدانم! فلانی عزیز را میبینم که اعتماد کرده، سرش را پایین انداخته و راهی که نشانش دادهاند را دارد میرود. راضی است؟! نمیدانم! آقای فلانی را میبینم که هر روز غر میزند، فحش میدهد، ناراضی است، راهش را اما میرود. میگوید مجبور است. انتخابی ندارد جز این. خانم فلانی را میبینم که خسته شده. دارد میرود. راهش را نه. از کشور. دارد از اینجا میرود. میگوید باید برود. بهانهای برای ماندن ندارد. خوشحال نیست. کاش رفتن خوشحالش کند. خواهر ِ فلانی را میبینم که چند سالی است از ایران رفته. حالش به خوبی ِ عکسهایش هست؟! نمیدانم! فلانی دوست ِ قدیمیم را میبینم که این روزها به طور ِ بیمارگونهای کار میکند. اینطور که خودش میگوید کار میکند که فکر نکند. ایده خوبی است؟! نمیدانم!
سرگیجه گرفتهام. میترسم. میترسم آخرش یکی از این فلانیها شوم. میترسم چند سال بعد که این روزهایم را میخوانم، بابت نرسیدنهایم لبخند ِ تلخی بزنم؛ بعد فکر کنم ” واقعن خواستههایم انقدر بزرگ بود؟! نبود!”
پ.ن: شلوغش کردهام؟ نمیدانم!
دلم گرفته
دلم خیلی گرفته
یکی محض رضای خدا هم شده یه اس ام اس عاشقانه بده...
اصلا الکی هم شده بهم بگه دوستم داره....
بچه شدم دلم بهونه محبت کرده....