باورت نمیکنم

چند دقیقه مرا دوست خواهی داشت؟
دلتنگ بودنت با کاهش ابر می کاهد
دل شوره ات موقتی است
وقوع حادثه شیرین یا که تلخ
پایان ناگزیزی است
در انتظار تلخ برای دست یافتن
به شاخه ای لخت می مانی
سرمای همیشگی
کالبد برگهای ترا محو کرده است
شکفتن در غروب را
هیچ غنچه ائی باور نمیکند!!
هیچ کلبه ائی با شاخه های یخ زده
به تفکر گرما نرفته است!
حریص دستهای تو بودم
.باور تمام احساس مرا بارور می ساخت
اما اکنون در انتهای خویش ...
عشق را باور نمی کنم

به اطلاع کلیه انسان ها میرسانم...

که حالم به هم میخورد از شما
...

شما که با من هیچ نسبتی ندارید
...

شما خانم


که دیروز با چتر به پایم کوبیدی..

شما آقا


که من در ذهنت...هزار بار عریان شدم

و تو هزار بار

طعم گوشت بدنم را با نمک مزه مزه کردی...

و به حضار محترم خوش آمد میگویم۰۰۰


که در نکبت زمین غرق شده اید

و سالهاست...

بوی گندتان را تحمل میکنم


و شما دوست عزیز...

دست بردار از این نمایش احمقانه ی عشق


که ما به طعم لبهای شهرزاد

روی لبه های باریک استکان چای هم

قناعت کرده ایم...!

و تمنا دارم از حضار محترم که سکوت را رعایت فرمایند


آخر جناب مدیر دارد یک ساعت

ساندویچ مغز میخورد با دوغ..!

و ملالی نیست
...

بجز این که سبزی تازه نداریم
!

پسرم این برازنده ی شما نیست
..

دخترم از شما توقع نداشتم
...

تا کی وقت دارم دلش را بدست آورم؟
!

مانتو..چکمه..ابرو
...

قانون ما را کدام ابله به بازی گرفت؟


به نام اهورا مزدا..

خانم روسری ات را درست کن
!

و کورش کبیر
...

چرا پاهای لختش را بیرون انداخته؟
!!!

و من به یانگوم حسودیم میشود
...

چون که او میتواند بانو باشد بی آنکه کسی


هیکلش را سانت بزند...

و در اتمام از همه ی دست اندر کاران و مسئولین
...

با شکم های گنده و گوش های ناشنوا کمال تشکر را دارم۰۰۰


که این بنده ی حقیر را قابل ترحم دانسته...


و امروز



تیرباران میکنند...