_

 

ببخش اگر...پرستار سراسیمه بود

و من همه چیز را به جناب دکتر لو دادم!

و سوگند یاد کردم اتفاق،آن روز هم از دست های تو افتاده بود

و اتفاقن کسی نفهمید،رفتن من،چطور با پاهای تو برگشته بود

و حوصله تو چگونه از چشم های من سر می رفت!                      خیس خیس!

ببخش!

چشم های تو همتا نداشت ولی...

من به گالیله قول داده بودم!آن چه حقیقت است،زندگی است!

 

2_

 

پرستار سراسیمه بود!

پرستار سراسیمه بود و من گفتم!

به ساعتت نگاه کن!

در،رفتن همیشه هندسه ای هست که بر می گردد!

گفتم: فراموش می کنم با تو شکسته شدم

و پرستار گفت: با این همه جیوه در چشم هایش چه می کنی؟!

 

3_

 

ببخش اگر...

پس مانده های تو در طاقچه بغض می کنند هنوز!

و هنوز شکستگی،میل مبهم توست،بر تن اشیائی که به من پس دادی!

 

4_

 

 یک شب که برگ روی پاهای تو می ریخت

جمجمه با خاک می گفت:

من همیشه از ترس می خندم!

ما همیشه از ترس گناهان بزرگ!

عکس تنها بهانه ای است برای ریشخند سیب!

و عبور،شوخی پاهای تو بود با جنازه ی من!