بود؟…نبود…نیست…به خدا نیست
شیر هم تا ابد توان جنگیدن را ندارد. من که دیگر آدمام. چند وقتی است یقهاش را ول کردهام. زندگی را میگویم. آرام گرفتهام. میدانم که این آرام گرفتن نه از رسیدن که از خستگی است؛ اهمیتی ندارد اما. لااقل الان که آرام گرفتهام، اهمیتی ندارد. در واقع نه اینکه اهمیت نداشته باشدها؛ من نای اهمیت دادن را ندارم. شاید هم دلم نمیخواهد اهمیت دهم. نمیدانم!
حالا من گوشهای ایستادهام. بیحرکت. دارم آدمها را تماشا میکنم. فلانی جان را میبینم که ذرهای هم به چیزی که قرار بود برسد، نرسیده. اصلن خودش یادش هست چه برنامههایی داشت؟! نمیدانم! فلانی عزیز را میبینم که اعتماد کرده، سرش را پایین انداخته و راهی که نشانش دادهاند را دارد میرود. راضی است؟! نمیدانم! آقای فلانی را میبینم که هر روز غر میزند، فحش میدهد، ناراضی است، راهش را اما میرود. میگوید مجبور است. انتخابی ندارد جز این. خانم فلانی را میبینم که خسته شده. دارد میرود. راهش را نه. از کشور. دارد از اینجا میرود. میگوید باید برود. بهانهای برای ماندن ندارد. خوشحال نیست. کاش رفتن خوشحالش کند. خواهر ِ فلانی را میبینم که چند سالی است از ایران رفته. حالش به خوبی ِ عکسهایش هست؟! نمیدانم! فلانی دوست ِ قدیمیم را میبینم که این روزها به طور ِ بیمارگونهای کار میکند. اینطور که خودش میگوید کار میکند که فکر نکند. ایده خوبی است؟! نمیدانم!
سرگیجه گرفتهام. میترسم. میترسم آخرش یکی از این فلانیها شوم. میترسم چند سال بعد که این روزهایم را میخوانم، بابت نرسیدنهایم لبخند ِ تلخی بزنم؛ بعد فکر کنم ” واقعن خواستههایم انقدر بزرگ بود؟! نبود!”
پ.ن: شلوغش کردهام؟ نمیدانم!
یه خردادی ام با تموم خصوصیات خردادی ها,یه وقت آروم یه وقت طوفانی یه وقت مهربون یه وقت عصبانی .............. همه ی این خصوصیات رو دارم به اضافه اینکه عاشقم....