مسموم

  این روزها

                    عربده هایم را

                                    وحشـیانه

                                                گــــــاز می گیرم

                                                                .

                                                                 .

                                                                 .

                                                                  .

                                         مزه ی خاطرات کپک زده می دهد ....

                                                                           تـُــف



                                                                             .

دلم شکست

شیشه ای می شکند...

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

 شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

افسوس

نه نمیفهمید!

و به خود میگویید دانشمند!

معنی خنده هایم را

دلهره ی چشمانم را

لرزش دستانم را

و پشت همه ی این ها،

به خدا احساسی گمنام در چهره ام موج میزند!

کاش برای یک لحظه بدون تنفر نگاهم کنید...

کاش برای یک لحظه تصور کنید که من هم،

درست مثل شما،

انسانم!

انسانم و سرشار از احساس.

کاش ثانیه ای از لحظات پر دانشتان را،

جای دینامیک و سینتیک،

جای مشتق گرفتن از توابع،

با عشق به چشمانم نگاه کنید،

و مشتق احساساتم را بگیرید!

از شما نمیخواهم عادت هایتان را کنار بگذارید،

ولی قسم به قداست خورشید؛

که مرا به ترک عادت وا ندارید!

مرا به سکوت و جدیت تشویق نکنید!

مرا به تنهایی انس ندهید!

من بدون خنده و عشق زنده نمی مانم،

من تحمل سرمای این اعداد گنگ را ندارم،

تنهایی ذره ذره ی وجودم را می مکد!

من به استحکام شاخه ی گل سرخ

و عمق ریشه اش در خاک می نگرم!

به زیبایی لطیف و شکفته ی صورتش،

که از شوق و شور و نشاط،

چنان سرخ شده است،

که تمام سرخی های جهان را خجل میکند!

اما نه...

سرخی عشقی که در دل من موج میزند،

حتی از این رز وحشیانه تر است!

کاش کسی میان شما میدانست،

کاش دانشمندی بود که میفهمید!

چه طور میتوانی قفسی باشی

و پرنده ی وحشی دلت را مهار کنی؟

پرنده ای که به افسون سرخ مبتلاست!

چه طور میتوانی چون میله های سرد و آهنین،

بال های آن پرنده ی مرموز را زخمی کنی؟

پرنده ای که خود را متعلق به جای دیگری میداند!

چرا باید پرنده ای را مهار کنم،

که پروازش مرا به اوج میرساند؟!

نه نمیدانید!

نه نمیفهمید!

فقط شما را به خدا قسم، بگذارید زندگی کنم!

سوال هایم را در دل نگه میدارم،

چون شما انکارش نمیکنم!

من پرنده ام را،

نگاهم را،

دستانم را،

احساسم را،

و سوال هایم را

فقط به پرنده اش میسپارم

تا با چشمانش پاسخ نگاه دلهره آمیزم را بدهد،

با دستانش، سردی دستانم را مهار کند،

و با احساسش پر پرواز پرنده ام شود!

چون او تنها کسیست

که دانشمند نیست

ولی حضورش کافیست

تا دیگر سوالی در دلم باقی نماند!

اعتراف

_

 

ببخش اگر...پرستار سراسیمه بود

و من همه چیز را به جناب دکتر لو دادم!

و سوگند یاد کردم اتفاق،آن روز هم از دست های تو افتاده بود

و اتفاقن کسی نفهمید،رفتن من،چطور با پاهای تو برگشته بود

و حوصله تو چگونه از چشم های من سر می رفت!                      خیس خیس!

ببخش!

چشم های تو همتا نداشت ولی...

من به گالیله قول داده بودم!آن چه حقیقت است،زندگی است!

 

2_

 

پرستار سراسیمه بود!

پرستار سراسیمه بود و من گفتم!

به ساعتت نگاه کن!

در،رفتن همیشه هندسه ای هست که بر می گردد!

گفتم: فراموش می کنم با تو شکسته شدم

و پرستار گفت: با این همه جیوه در چشم هایش چه می کنی؟!

 

3_

 

ببخش اگر...

پس مانده های تو در طاقچه بغض می کنند هنوز!

و هنوز شکستگی،میل مبهم توست،بر تن اشیائی که به من پس دادی!

 

4_

 

 یک شب که برگ روی پاهای تو می ریخت

جمجمه با خاک می گفت:

من همیشه از ترس می خندم!

ما همیشه از ترس گناهان بزرگ!

عکس تنها بهانه ای است برای ریشخند سیب!

و عبور،شوخی پاهای تو بود با جنازه ی من!


اعتراف

_

 

ببخش اگر...پرستار سراسیمه بود

و من همه چیز را به جناب دکتر لو دادم!

و سوگند یاد کردم اتفاق،آن روز هم از دست های تو افتاده بود

و اتفاقن کسی نفهمید،رفتن من،چطور با پاهای تو برگشته بود

و حوصله تو چگونه از چشم های من سر می رفت!                      خیس خیس!

ببخش!

چشم های تو همتا نداشت ولی...

من به گالیله قول داده بودم!آن چه حقیقت است،زندگی است!

 

2_

 

پرستار سراسیمه بود!

پرستار سراسیمه بود و من گفتم!

به ساعتت نگاه کن!

در،رفتن همیشه هندسه ای هست که بر می گردد!

گفتم: فراموش می کنم با تو شکسته شدم

و پرستار گفت: با این همه جیوه در چشم هایش چه می کنی؟!

 

3_

 

ببخش اگر...

پس مانده های تو در طاقچه بغض می کنند هنوز!

و هنوز شکستگی،میل مبهم توست،بر تن اشیائی که به من پس دادی!

 

4_

 

 یک شب که برگ روی پاهای تو می ریخت

جمجمه با خاک می گفت:

من همیشه از ترس می خندم!

ما همیشه از ترس گناهان بزرگ!

عکس تنها بهانه ای است برای ریشخند سیب!

و عبور،شوخی پاهای تو بود با جنازه ی من!


سال نو مبارک

سلام

 

ممنونم از همه دوستانی که برام پیغام گذاشتن و منت بر دیده من گذاشتن

 

پیام های خصوصی که برام گذاشته بودین واقعا منو دلگرم میکنه

خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما ها دارم

 

 

سال نو رو به همتون تبریک میگم انشالله سال خوبی برای همه ایرانیان باشه